تبليغاتX
اولین وبلاگ دریــــا

اولین وبلاگ دریــــا

یه پیام بازرگانی

 شعار جدید 22 بهمن: 22لیتر بنزین ریختیم تو موتورگازی رفتیم دختر بازی الله یاور ماست 110 دنبال ماست.

+ نوشته شده در  88/09/20ساعت 17:25  توسط DArya   | 

خوش خیال

دستمال کاغذی به اشک گفت: 

قطره قطره ات طلاست 

یک کم از طلای خود حراج می کنی؟ 

عاشقم 

با من ازدواج می کنی؟ 

   اشک گفت: 

ازدواج اشک و دستمال کاغذی! 

تو چقدر ساده ای 

خوش خیال کاغذی!! 

توی ازدواج ما تو مچاله می شوی 

چرک می شوی و تکه ای زباله می شوی 

پس برو و بی خیال باش  

                          عاشقی کجاست!! 

                                               تو فقط 

                                                       دستمال باش! 

دستمال کاغذی دلش شکست 

گوشه ای کنار جعبه اش نشست 

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد 

در تن سفید و نازکش دوید 

خون درد 

 

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد  

مثل تکه ای زباله شد 

او ولی شبیه دیگران نشد 

چرک و زشت مثل این و آن نشد 

رفت اگرچه توی سطل آشغال 

پاک بود و عاشق و زلال 

او با تمام دستمال های کاغذی 

فرق داشت 

چون که در میان قلب خود 

دانه های اشک کاشت.


+ نوشته شده در  88/09/19ساعت 20:17  توسط DArya   | 

يکي را دوست مي دارم ،

ولي افسوس، او هرگز نمي داند .

نگاهش مي کنم شايد بخواند از نگاه من که

او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

او هرگز نگاهم را نمي خواند.

به برگ گل نوشتم من که

او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

او برگ گل را به زلف کودکي آويخت تا او را بخنداند.

به مهتاب گفتم: اي مهتاب،

سر راهت به کوي او سلام من رسان و گو که

او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

يکي ابر سيه آمد ز ره روي ماه تابان را بپوشانيد.

صبا را ديدم و گفتم صبا دستم به دامانت،

بگو از من به دلدارم که

او را دوست مي دارم،

ولي افسوس،

ز ابر تيره برقي جست و قاصد را ميان ره بسوزانيد.

کنون وامانده از هر جا دگر با خود کنم نجوا،

يکي را دوست مي دارم ،

ولي افسوس،

او هرگز نمي داند!!!

+ نوشته شده در  88/06/05ساعت 14:15  توسط DArya   | 

دوستان میخوام بهتون بگم که چرا اسمه سایتو گلوش گذاشتم این اسمه تنها کسی بود که حالا ما از نبودنش زجر میکشم اون یه تصادف سرنوشتی از من گرفتش .
این عکسم که میبینید عکسه گلریاست فقط من الان میتونم بهش بگم که همیشه جاش تو ته دلم میمونه
+ نوشته شده در  88/06/03ساعت 0:1  توسط DArya   | 

 
+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 1:48  توسط DArya   | 

جديد ترين شعر سهراب سپهري سهراب سپهري ۱۳۸۸هر كجا هستم، باشم به درك! من كه بايد بروم! پنجره، فكر، هوا، عشق، زمين، مال خودت! من نمي دانم نان خشكي چه كم از مجري سيما دارد! تيپ را بايد زد! جور ديگر اما... كار را بايد جست. كار بايد خود پول. كار بايد كم و راحت باشد! فك و فاميل كه هيچ... با همه مردم شهر پي كار بايد رفت! بهترين چيز اتاقي است كه از دسته چك و پول پر است! پول را زير پل و مركز شهر بايد جست! سيد خندان يه نفر! سوئيچم كو؟
+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:53  توسط DArya   | 

دختري مي رفت ، پسري او را ديد و دنبال او روان شد . دختر پرسيد که چرا پس من مي آيي ؟ پسر گفت : برتو عاشق شده ام . دختر گفت : برمن چه عاشق شده اي ، خواهر من از من خوبتر است و از پس من مي آيد ، برو و بر او عاشق شو . پسر از آنجا برگشت و دختري بدصورت ديد ، بسيار ناخوش گرديد و باز نزد دختر رفت و گفت : چرا دروغ گفتي ؟ دختر گفت : تو راست نگفتي . اگر عاشق من بودي ، پيش ديگري چرا مي رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:49  توسط DArya   | 

دختری کنجکاو میپرسید:
ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت: راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدمطفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  88/06/02ساعت 0:29  توسط DArya   | 

گفتم غم تو دارم

گفتا چشت درآيد!

گفتم که ماه من شو

گفتا دلم نخواهد!

گفتم خوشا هوايي کزباد صبح خيزد

گفتا هواي گرميست! اَه اَه! عرق درآمد!

گفتم دل رحيمت کي عزم صلح دارد

گفتا برو به سويي، تا گلّ ني درآيد!

گفتم زمان عشرت ديدي که چون سرآمد

گفتا که اي واي ديرشد! داد مامان درآمد

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 22:42  توسط DArya   | 

سلام دوستان
این اولین وبلاگی هست که من ساختمش , البته اگه دوست جونم اکیلا نبود این وبلاگ ب این قشنگی که هست درنمیومد

ازش تشکر میکنم

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد

+ نوشته شده در  88/06/01ساعت 22:16  توسط DArya   |